X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک پزشک سابق زندان

یک پزشک از گوشه ای از این سرزمین.

قصه بم ۱

سلام بر همه

آبان ۱۳۸۳ بود که من دوران آموزشی خدمتو رفتیم ((هتل منتظری کرمانشاه))دورانی بود چندتا گروهبان و استوار شده بودند مسئول گردان پزشکا و حسابی حال میکردند که هرچی دلشون میخواست بار پزشکای مملکت میکردند.شستن دستشویی و توالت-تمیز کردن محوطه پادگان-کشیک شب-مرتب بودن کمد-تخت -پوتین ها و...و کلاس های فراوان فرهنگی و علمی و مهمترین نکته به قول خودشان استاد که یکی از اینها میگفت فلز کی لور=عنصر کلر و تو خود بخوان حدیث مفصل را

۲ هفته بدون حتی یک ساعت مرخصی شهری

حمام نوبتی برای ۱۰ دقیقه و بعد ساعتها توی صف

یک خط تلفن و ۲ هزار آدم

صف تلفن کارتی

صف توالت

صف چایی

صف شستن ظرف غذا با آب سرد

صف وضو گرفتن

صف غذا

و........

تمام شد اردوگاه و پادگان غدقن

و من شدم سرباز پیام آور که باید شهر زلزله زده بم میرفتیم

یک سال از زلزله گذشته بود و همه فکر میکردند الان بم ساخته شده و همه چیز مرتبه

شب بود که از تهران پرواز کردیم به سمت فرودگاه بم که در ارگ جدید بم((قطب خودروسازی))بود ساعتهای ۱۱ شب بود که رسیدیم چندتا ماشین از مرکز بهداشت بم آمده بودند استقبال .به سمت محل استقرار رفتیم و تنها شانسی که داشتیم که همه جا تاریک بود و زیاد چیزی مشخص نبود.به محل استقرار رسیدیم تعدادی کانکس بود که ۳ یا ۴ نفر تو هر کانکس استقرار پیدا کردیم و شب را به صبح رساندیم و این تازه آغاز ماجراهای بم.شهری که من دیدم بود

شوکه بودم فقط خرابی بود که میدیدم

و محوطه ای سرشار از خاک با تعدادی کانکس.که هنوز برق و آب و دستشویی و حمام و...معلوم نبود باید چیکار کنیم باهاشون

همه شوکه و افسرده بودند.

اولین روز در بم:

۲۸ اذر بود که بم بودیم و نزدیک سالگرد زلزله بود ماتم و غم را در چهره همه می شد دید و با نزدیکی سالگرد زلزله این داغ تازه تر بود.این همه چهره ماتم زده و یک شهره مرده تا بحال ندیده بودم

با دوستام اولین روزا رفتیم بهشت زهرای بم و انبوه قبور خانوادگی و همه آدمهایی که همه در یک لحظه و یک شب با هم رفته بودند .خانواده های چندین نفری و مزار ایرج بسطامی.

پی نوشت :
۱-قصه پر درد بم ادامه دارد و طولانی است نمیدانم چرا وقتی میخواهم از بم بنویسم قلم یاری نمیکند تا از ان دوران بنویسم.من داوطلبانه به بم رفته بودم شاید نوشتن از آن دوران برای سخت باشد و نوعی ریاکاری نمیدانم؟

۲-نزدیک یک ساله که درخواست مجوز مرکز ترک اعتیاد دادم .هم تجربه طولانی در این زمینه دارم به خاطر کار در بم- و پزشک زندان((البته ساعتی))و هم همکاری با مراکز گوناگون و گذراندن دورهایی ترک اعتیاد((mmt)) و حالا گفتن که  ا ط ل ا ع ات استعلام شما را منفی جواب داده و به عبارتی حتی برای کار خصوصی باید سابقه هیچ گونه فعالیت سیاسی کوچولو در دوران دانشجویی و بعدش هم نداشته باشی . و حالا  من موندم که چیکار کنم شما بگویید.

۳- اخبار ولایت اختصاصی برای عزیزانمان (نیک-ملیحه-فرهاد-ملودی):خبر خاصی نیست  و همه خوبن پاییز داره میاد جای شما و چنگیز و بچه هاش و شیوا خالیه.




تاریخ ارسال: یکشنبه 2 آبان 1389 ساعت 11:50 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب
نظرات (9)
یکشنبه 2 آبان 1389 16:46
فریده
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وبلاگتون جالبه. مگه شما فعال سیاسی بودین؟؟
پزشک خانواده میگن راحته و درامدش هم خوبه اون را امتحان کنید.
یکشنبه 2 آبان 1389 17:54
دیادیا بوریا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دکتر جان
اره درست تشخیص دادید
اقا من موندم به اون نهاد چه ربطی داره این فعالیت علمی
ولی من کاملا درک می کنم هنوز بعد از اینهمه سال رودبار و منجیل ما مثل سابقش نشد که نشد
پاسخ:
چه میشه کرد
آخرش هم باید بزاریم و بریم از سرزمینی که عاشقش هیتیم و خدمت به مردمانش بزرگترین آرزوی من است
یکشنبه 2 آبان 1389 18:37
من(رها)!
امتیاز: 0 0
لینک نظر
جدا!!! چه سربازیه سختی! یعنی شما اون کارارو می کردین! یکی از اشناهای ما با اینکه مهندسه! ولی می گه تو سربازی بهش بسی خوش می گذره و از این کارا هم اصلا نمی کنه!!!
هر چی باشه خب شما دکتر بودید!
من شنیده بودم تحصیلات که بره بالا خیلی بیشتر برای آدم احترام قائل می شن!
دوشنبه 3 آبان 1389 11:18
نوشین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دکتر
دوشنبه 3 آبان 1389 11:19
دکتر نوشین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
شما لینک شدین
موفق باشین
راستی ممنون میشم معرفی کنین خودتونو
پاسخ:
مرسی همچنین
شما ممکنه معرفی کنید اول و من هم لینکتون کردم
پیام خصوصی بزارین
دوشنبه 3 آبان 1389 22:00
فهیمه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
منظورشون از فعالیت در چه حد بوده؟؟؟؟
نگران شدم
راستی خانم ها هم میتونن پزشک زندان بشن؟؟؟؟برام جالب شد که حتما امتحانش کنم.البته به قول شما ساعتی!
سه‌شنبه 23 آذر 1389 13:25
ناشناس
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چرا نمیری خارج؟
پاسخ:
چی بگم
اشنا
و ...میخواد
و...
چهارشنبه 24 آذر 1389 14:12
زهرا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بسی ناراحت کننده بود...
جمعه 20 خرداد 1390 16:27
.
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام

و ان شب اول زلزله چه شبی بود

تا صبح با کمک همسرم بخیه زدیم

سرهای زخمی دستهای زخمی و خلاصه کنم

ادمهای زخمی که احتیاج به بخیه داشتند

صبح که هوا روشن شد هم خودم و هم همسرم

هر دو تلو تلو میخوردیم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد