X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک پزشک سابق زندان

یک پزشک از گوشه ای از این سرزمین.

امتحان

کی به پایان میرسد 

این امتحان های بی پایان




تاریخ ارسال: یکشنبه 31 خرداد 1394 ساعت 12:42 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب
نظرات (8)
سه‌شنبه 2 تیر 1394 02:22
maryam.k
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حالا که امتحاناتون تموم میشه یکم فعالتر بشید لطفا
سه‌شنبه 2 تیر 1394 10:10
بی نام
امتیاز: 0 0
لینک نظر
امید که به خوبی به پایان برسد!
جمعه 5 تیر 1394 23:11
خواننده پر و پا قرص ِ قدیمی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
اره تو رو خدا تابستون شد بیشتر بنویسید ....کشتید ما را با این انتظار...الان که باید جنته اتون پر تر شده باشه
دلتون برای ما بسوزه که هی می اییم اینجا اه می کشیم و می ریم
پنج‌شنبه 11 تیر 1394 19:30
خواننده ی جدید!
امتیاز: 1 0
لینک نظر
کی به پایان میرسد این ترم های بی پایان :|
شنبه 13 تیر 1394 10:58
عطیه
امتیاز: 1 0
لینک نظر
کاش میشد گریه کرد. جیغ کشید. فریاد زد.کاشکی میشد میرفتم تو خیابونا و داد میزدم. این حجم از بدی تو دنیارو نمیتونم تحمل کنم. تو اینترنت سرچ کردم چرا انقد ما بدبختیم؟ اومد: چرا انقد ما ایرانیا بدختیم.... یا ما پسرا... ما دانشجوها... ما مادرا... ما خوزستانیا(به اینجا که رسیدم ناخودآگاه احساس شرمندگی بهم دست داد. گرچه عامل بدبختیشون نیستم ولی فقط شرمندم.. به عنوان یه ایرانی جلوشون کوچیک شدم. آب شدم رفتم تو زمین... نیست شدم)...ما زنها...البته یکیم اون وسط نوشته بود خدایا چه قدر ما دهه هشتادیا رو خوشگل آفریدی ولی چرا ما انقد بدبختیم! مثل یه اسب سرکش وحشی معلوم نبود چیکار دارم میکنم و مثلا یه صدباری عبارت [...] ازت متنفرم رو سرچ کردم که هرکس یا شاید خودش اومد اسمشو سرچ کرد ببیندش. کار احمقانه ای بود. البته این بابا شخص حقیقی نبود.حقوقی بود.شکست عشقی نخوردم, فقط از استعداد بعضی ها تو ویرانگری و به قهقرا بردن بقیه میخواستم همه چیزو بجوعم!!بین وبلاگا بی هدف چرخ میزدم و متن های خوشحال یا ناراحت آدمایی رو میخوندم که به یکباره این شهری رو که ساخته بودند مثلا تو یه زمانی مثل سال ۱۳۸۳ یا 2007 رها کرده بودند و رفته بودند.حس عجیبی بود خوندن متن آدمی که از زندانی شدن دوست دانشجوش به اتهام اغراق شده ی فعالیت های سیاسی بد بد!! به واقع درحال زار زدن رو میخوندی و اون آخرین مطلبش بود. با خودت میپرسی دوستش چی شد؟ الان کجاست؟بعد رسیدم به وبلاگ خوب شما. با متنای واقعی..خوش سر زبون..عالی. تمام زهرامو ریختم اینجا. داشتم میترکیدم و بعد از این هم از این وضعیت میترکم. ولی الان حالم بهتره. متنای شما نمیدونم چرا منو میبره به اواسط دهه هفتاد یا اوایل هشتاد.حس خوبی که مثلا سال ۷۹ برای مثال بهم میده رو توی متن شما میبینم و احساس میکنم. اگرچه اونموقع سه سالم بیشتر نبود.کاش تا تهش خونده باشید. از انتقال این حال بد و پرت و پلا ها متاسفم به هرحال.
سه‌شنبه 16 تیر 1394 16:20
استرآبادی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
دکتر جان دیگه الان باید امتحانها هم تموم شده باشه، ها؟

بابا بنویس یک کم برای ما هم.
پاسخ:
سلام ۸مرداد امتحان ما است متاسفانه
چهارشنبه 17 تیر 1394 19:24
استرآبادی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سپاس دکتر جان از مراجع!-مداری اتون که پاسخ طرفداران قلمتون را می دید.

امیدوارم امتحان به خوبی و خوشی و بهتر از اونی که انتظارش را دارید پیش بره و بتونید خوشحال و خندان برگردید به نوشتن پستهای کم نظیرتون.
پنج‌شنبه 18 تیر 1394 05:42
رها
امتیاز: 0 0
لینک نظر
تا الان غر میزدی قبول بشی از الان باید غر بزنی امتحان دارم. ای بابا. زشته بخدا :دی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد