X
تبلیغات
رایتل

خاطرات یک پزشک سابق زندان

یک پزشک از گوشه ای از این سرزمین.

قصه های از زندان ۱

ماجراهای آدمهای که به دلایل مختلف به زندان می آیند جالب و شنیدنی گاهی دردآور و غمناک و مهم از جهت بررسی های کارشناسانه برای علت وقوع جرایم و راهکارهای برای مبارزه و پیشگیری از جرائم است که مورد آخر را من که ندیدم .یا نشنیدم که کارشناسان وطنی بنشیند و بررسی کنند و نتایجی به دست آید و به کار گیرند.

من قصد دارم قصه های از این آدم ها برایتان روایت کنم.اگر دردناک و غمبار بود .قصه مردمانی از جنس خودمان است و اگر توانی برای کمک به آنها داشتید و دارید .من میتوانم رابطی باشم برای کمک به آنها  .واگر نکته جالبی داشت شما روایت کنید برای دیگران و تا آنها هم لحظه ای در شادی ها ی شما   شریک شوید.


همشهری:

کانون جوانان .جای در زندان است که نوجوانان زیر ۱۸ سال که مرتکب جرم می شوند در آنجا نگه داری میشوند.و من همیشه با غم و اندوه این زندانیان را ویزیت میکنم .زندانیان کانون با من دوست هستند و خوشبختانه مراقبان کانون هم انسانهای شریفی هستند(البته در زندانی که من کار میکنم).بچه های کانون هر وقت به بهداری مراجعه میکنند .من مقادیر متنابهی قرص ویتامین سی برایشان مینویسم .نمیدانم از کجا و جه زمانی در کانون این علاقه به قرص ویتامین سی رایج شده؟اما قصه همشهی که شما او را به نام علی بشناسید.نوجوانی ۱۳ ساله که یک روز در حین بازی با بچه های همسنش .در یک شوخی کودکانه سنگی بر سر دوست هم سنش میزند و او نقش بر زمین میشود.کودکان همه فرار میکنند و علی هم.به خانه می رود و با ترس و لرز ماجرا را برای پدر و مادرش تعریف میکنند .و پدر معتاد در یک نقشه حساب شده .جسد نوجوانی که معلوم نیست زنده است یا مرده را در جای دفن میکنند.

زود قضیه لو میرود و معلوم میشود که جریان از چه قرار است و علی به زندان می افتد و حالا در بند کانون است.

نوجوانی لاغر و نحیف و مظلوم .که سرنوشتی نا معلوم در انتظارش است

یک روز به بهداری آمده بود ازش می پرسم اسمت چیه؟

میگه همشهریتون هستم

من با تعجب .منو میشناسی

علی:نه

من:از کجا همشهری هستیم پس

علی:نمیدونم.اینا گفتن به دکتر بگو همشهری تونم تا هواتو داشته باشه و ویتامین سی برات بنویسه


 و او نمیداند که چه جرمی مرتکب شده وچرا اینجاست و به جای بازی های کودکانه .نیمکت و کتاب مدرسه باید اینجا سالهای طولانی از عمرش را سر کندو  آخر ماجرا به کجا خواهد انجامید

پی نوشت:

متاسفانه شنیدم که ساکنان روستای که او آنجا زندگی میکردند خانواده اش را مجبور کرده اند از آنجا کوچ کنند.



تاریخ ارسال: چهارشنبه 17 آذر 1389 ساعت 11:32 | نویسنده: پزشک زندان | چاپ مطلب
نظرات (16)
چهارشنبه 17 آذر 1389 14:32
من(رها)!
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چقدر تلخ...
چهارشنبه 17 آذر 1389 14:52
سوفی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
وای فکر اینکه علی هم مثل بهنود ودلارا وتمام نوجوانان متهم به قتل اعدام کنند دیوانه ام می کند.... خدایا مسئولان ما کی می خواهند بفهمند که یه نوجوان ۱۳ ساله جاش زندان نیست حالا به هر جرمی حقش اعدام نیست هرچند کسی رو کشته باشه ..نمی دونم این کنوانسیونی که امضا کردند توش چی گفته....
پاسخ:
چی بگم
من هم و
فقط متاسفم
چهارشنبه 17 آذر 1389 16:23
شیوا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام
این قتل غیر عمد یا شبه عمده اعدام نداره یعنی امیدوارم! امیدوارم وکیل خوبی داشته باشه.خیلی ناراحت شدم.وبلاگتون خیلی حرف داره برای گفتن.
توروخدا برایش قرص ویتامین سی بنویس
پاسخ:
وکیل که نداره
یه بچه از یه روستای دور افتاده
پدر و مادر هم که نگو
تازه شنیدمساکنان اون روستا هم خانواده شو از اونجا بیرون کردن
چشم
هواشونو دارم
چهارشنبه 17 آذر 1389 18:56
دلژین
امتیاز: 0 0
لینک نظر
آخی چه قدر تلخه قصه زندگی بعضی از آدما
چهارشنبه 17 آذر 1389 19:45
ترانه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بمیرم
من که کاری از دستم نمیاد. خدایا کمکش کن
پاسخ:
خدا کنه
چهارشنبه 17 آذر 1389 20:30
یوتاب (بانوی ایران زمین)
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چه سخت درک شرایط این کودکان و چه دردناکه بازی سرنوشت
پاسخ:
واقعان
چهارشنبه 17 آذر 1389 23:22
ترانه
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خداکنه من بمیرم؟؟!!!
پاسخ:
خدا نکنه
پنج‌شنبه 18 آذر 1389 01:37
دیادیا بوریا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دکتر جان
چهقدر غمگین بود این نوشته تون....واقعا جا خوردم
بنده خدا این بچه زندگیش تباه شد و بعد هم لابد قصاص میشه بعد ۱۸ سالگی.....
ولی دکتر از اینکه زود زود می نویسی خیلی خوشحالم
جمعه 19 آذر 1389 12:15
ستاره
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دکتر خوبی
جمعه 19 آذر 1389 22:16
ماهور
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چقدر قلبم درد میگیره از این جور پرونده ها.......قوانین ما در بعضی موارد واقعا مال قرون وسطی است
شنبه 20 آذر 1389 02:47
اعظم
امتیاز: 0 0
لینک نظر
همیشه دوست داشتم ۱ پزشک بشم اما دندانپزشک شدم و خوشحالم که پزشک نشدم چون اصلا طاقت دیدن درد دیگران و ندارم.بعد از این بهت سر می زنم
پاسخ:
مرسی لطف میکنی
همچنین
شنبه 20 آذر 1389 12:27
مرجان
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دکتر جون. این همه کامنت میذاریم شما ما رو به حساب نمیاری!!
به ما سر بزن.... حداقل یه بار... بابا افتخار بده دیگه...
پاسخ:
ما مخلصیم و هر روز سر میزنم بهتون
شنبه 20 آذر 1389 12:35
پزشک من
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام .غم انگیز بود .راستی مگه شما خودتون وقتی میاین نظر میدارین .
شنبه 20 آذر 1389 19:01
SS
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام دکترجون
چه عشقی داره پزشکی........
چهارشنبه 24 آذر 1389 14:31
زهرا
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چه اتفاقایی که دور و برمون نمیوفته...و ما فکر میکنیم آسمون به همین قشنگی که برا ما هست برا بقیه هم هست
دوشنبه 29 آذر 1389 20:49
یک دانش آموز خسته
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام .از این که به شخصیتی مثل شما برخورد می کنم شگفت زده ام . من با هفده سال عمر و با هم کلاس بودن با ۲۲۱ نفر و داشتن ۱۱ معلم تا کنون کسی را ندیدم که تجربیاتش اینقدر به دردم بخورند. آن هم یک پزشک که اصلا ارتباطی با یک دانش آموز ندارد.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد